کتاب نخل اثر هوشنگ مرادی کرمانی،کتاب باز یک اپیزود داره که به مصاحبه با هوشنگ مرادی کرمانی پرداخته. من دیروز در حین رانندگی بخش هایی از این اپیزود رو گوش دادم و برای اولین بار لحن و لهجه ی شیرین آقای مرادی کرمانی رو شنیدم. در این اپیزود، آقای کرمانی گفتند که کتاب "قاشق مرباخوری" آخرین کتابشون هست و با این کتاب از دنیای نویسندگی خداحافظی کردند! تا به حال فقط دو اثر از ایشون رو خوندم. یکی کتاب "شما که غریبه نیستید"- که وقتی دانشجوی کارشناسی ارشد بودم خوندم-، و دیگری هم کتاب "نخل"- که چند ماه پیش خوندم- و امروز می خوام خلاصه ش رو بنویسم. کتاب قاشق مرباخوری هم که بسیار پرفروش بوده و میشه اثر آخر ِ ایشون، رو هم دوست دارم به زودی بخونم. اما با خوندن همین دو کتاب می تونم بگم که سوژه های کتاب های ایشون شخصیت های ساده و روستایی هستند. گفت و گوها، روان، زودفهم، ساده و صمیمی است. انگار که در یک روستا، کنار جوی آب زیر ِ سایه ی یک درخت ِ تنومندی لم داده باشیم و مادربزرگ برایمان قصه ی خواب بگوید.و اما در مورد "نخل"داستان در مورد یک پسر بچه روستایی است که پدر و مادرش را از دست داده و در خانه ی خاله و شوهرخاله اش در روستا زندگی می کند. وضعیت مادی خوبی ندارند و شوهرخاله هم دل خوشی از این پسر ندارد. روزی درویشی از این روستا عبور می کند و با این پسر که نامش مراد است- مشغول صحبت می شود و مراد به اون می گوید تا به حال درخت نخل را ندیده -چون روستایشان سردسیر است و خرما در آن رشد نمی کند- و چقدر آرزو دارد که به فلان روستا برود چون شنیده است که فلان روستا درخت نخل دارد! درویش با دست خود یک دانه ی خرما در دل خاک می کارد و پسر می سپارد که مراقبش باشد و وعده می دهد که این هسته، درخت نخل خواهد شد. پسرک
برچسب:
نویسنده: مریم کوهی
تاريخ: دوشنبه
14 خرداد
1403 ساعت: 16:22